بهترین و جدیدترین پیامک های روز تولد _ تولدت مبارک

بهترین و جدیدترین پیامک های روز تولد _ تولدت مبارک

 اس ام اس و پیامک های نباب روز تولد _ تولدت مبارک

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که میتوان با آن به رنج های زندگی هم دل بست و در میان این روزها شتابزده عاشقانه تر زیست . میلا تو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر میگویم

 

صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید، انگار آمدن تو نزدیکست . لمس بودنت مبارک

 

تقدیم  به  تمام  متولدین تیرماه و خودم ششم این ماه تولدمه

 


ادامه نوشته

بسیار تلاش کردم تا مردم بفهمند ولی فقط خندیدند *آفتاب*

آموخته ام که، با پول میشود.... خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است،هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند،بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد (چارلي چاپلين)

او که قلم را آفرید


او که قلم را آفرید بسیار مهربان است

قلم را داد تا بنویسم از کهان تا به کیهان

از فاصله ها چشم ها تا جاده ها

از انتظار ها تا نفرت ها از زندگی تا مرگ

و از بودن هایی در رنگ نبودن


و عشق تنها جادوی فراموش نشدنی

و ذره های که تو آن را حماقت نامیدی

و عشق ذره ی تمام فلسفه ها 


و آتشکده ای را راه انداختی تا نفرت را سربازان خود سازی

و عشق را در سیاه ترین گودال ها و سیاه چال ها به حبس کشاندی


و قلم بر رومی کاغذ می رقصد

و آوازی می خواند از عشق

و تکرار وااژه ها هرگز مرا نمی رنجاند 


چرا که همچو نفس هایم ثانیه های عمرم را حقیقت می دهند

و او که قلم را آفرید بسیار مهربان است

و دیگر لحظه ها رنگ گرفتند


در ماوایی که تو در خود گم شده بودی

و خیانت ونفرت ودروغ هر روز به خانه ی ما سر می زنند

و تو شدی تمام ذره های دروغ

و قسم هایی که خوردی و پیمان هایی که بستی

تنها و تنها دانستم که همه دروغ بود


و قدم هایی که به هر سو بر می داری در امروز خود بیشتر گم خواهی شد

و گمان می کردم قلم تنها در دست من است

و قلم دگر باره مرا به یاد تو انداخت

و چه زیبا با قلم خود در دفترم می نوشتی 


و تو دروغ ها را برایم می نوشتی

و من چگونه دفترم پر شد از جوهر قلم تو


و دوباره برایم بنویس

با قلم خویش بنویس او که قلم را آفرید بسیار مهربان است

شعر برگزیده و ویژه ماه مبارک رمضان شب های مهتابی

شعر برگزیده و ویژه ماه مبارک رمضان - شب های مهتابی مولانا جلاالدين محمد ِ بلخي

شعر برگزیده و ویژه ماه مبارک رمضان

اندرمضان خاك ِتو زَر مي گردد
چون سنگ كه سُرمهً بصر مي گردد
آن لقمه كه خورده اي به هنگام ِ سحر
وان صبر كه كرده اي گُهَر مي گردد
هشدار كه فصل ِ حقّ بناگاه آيد
ناگاه  ولي   بر دل ِ  آگاه   آيد
خرگاه وجود خود ز ِ خود خالي كُن
خالي چو شود شاه به خرگاه آيد
هر لحظه همي خوانمش از راه ِ بعيد
كو سورهً يوسُف است و قرآن ِ مجيد
گفتم كه دلم خون شد و از ديده دويد
گفت آنكه تو را دويد كَس را ندويد
يك لحظه اگر نفس ِ تو محكوم شود
علم ِ همه انبيات معلوم شود
آن صورت غيبي كه جهان طالب اوست
در آينهً فهم ِ تو مفهوم شود
اي اطلس ِ دعوي ِ تورا معني خُرد
فردا به قيامت اين عمل خواهي بُرد
شرمت بادا اگر چنين خواهي زيست
ننگت بادا اگر چنين خواهي مُرد
هستي اثر ي ز ِ نرگِس ِ چشم ِ تو بود
آب ِ رُخ ِ نيستي هم از هست ِ تو بود
گفتم كه مگر دست ِ كِسي در تو رسد
چون به ديدم كه خود همه دست ِ تو بود
هم كفرم و هم دينم و هم صافم و دُرد
هم پيرم و هم جوان و هم كودك و خُرد
گر من مي رم مرا مگوئيد كه مُرد
كو مُرده بدو زنده شد و دست ببُرد

لحظه های کاغذی

نام شعر : لحظه های کاغذی


نام شاعر : شادروان دکتر قیصر امین پور



خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
                                                 شوق پرواز مجازی ، بال های استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
                                                 خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
                                                 سقف های سرد و سنگین ، آسمان های اجاری


با نگاهی سر شکسته ، چشم هایی پینه بسته
                                                 خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
                                                 خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی ، پارک های این حوالی
                                                 پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
                                                 شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
                                                 خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
                                                 در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

شعری زیبا از دکتر شریعتی‌


پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

در دروازه و گربه ها و سگ ها و ببر و پلنگا





می فهمم
درک می کنم
می شنوم
می بینم
و سعی می کنم که بیشتر حس کنم
که
توی زندگی هر کسی قانون هایی نهفته است
که دست خودش نبوده و نیست
و اگر بخواد قانون شکنی کنه همه چیزشو از دست می ده
که مهم ترینش می تونه فکرهای قشنگش باشه
و
وقتی قدرتی که من یا تو داری یا هر کسی که داره
شاید به حد کافی نباشه
می تونه همه چیز رو پاک کنه
به راحتی
و خیلی آسون
اما
تنها چیزی که شاید بتونه کمکی باشه واسه اونایی که
رویاهای زیبایی از دنیای اطرافشون دارن
اینه که به خودشون بگن
تو یک انسانی
گاهی
عاشقی
گاهی
لجباز
گاهی شکست خورده
گاهی
عاقل
گاهی
نادان
و
گاهی زودباور
پس
ببین .. بفهم .. حس کن ولی باور نکن
چون اگه باور کنی وارد بازی شدی که هرگز هیچ برنده ای نداره
اینجا . اونجا . همه چیز
مثل یه ماکت می مونه و ما عروسکاشیم که پاهامون . دستامون
چوبیه
ولی
توی فکرامون هنوز زنده ایم
فکرهایی که امروزهست و فردا دیگه نیست
 

حرف آخر

حرف آخر

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

قیصر امین پور

شعرهاي  عاشقانه و جالب فروغ فرخزاد و حميد مصدق براي يكديگر

براي ديدن ادامه عكسها و خبر، روي اين عكس كليك كنيد


دو شعر عاشقانه از اين دو شاعر نامي كه شعرهايي عاشقانه براي هم و در جواب همديگر مينوشتند



 
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 
 
 
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

عادت


قصه ی تلخیه...تلخ تر از ته خیار...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم دوسش داشته باشم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم به یادش باشم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم عاشقش باشم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم بهشsms بدم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم بهش زنگ بزنم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم با صداش آروم بگیرم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم توآغوشش اشکامو جا بذارم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 عادت کردم شادی هامو باهاش تقسیم کنم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و غصه هامو واسه خودم نگهدارم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم باهاش مدارا کنم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم که هرچی گفت بگم حق باتوئه.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم هر شب با صداش بخوابم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم تو همه دلتنگی هام،تو تموم خستگی هام،

تو تموم ناکامی هام و‌تو تموم سرشکستگی هام 

با یه بوسه همه رو از یاد ببرم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم صبح ها با یادش چشمو باز کنم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و شبا با یادش چشامو ببندم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عادت کردم هرروز بدون خواست خودم

برم مکتب(همون مدرسه لعنتی)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و چه تلخه قصه عادت...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو چه تلخ تر که ترک عادت موجب مرض است...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و من عادت کردم تورو داشته باشم واسه خودم تنها...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و عادت کردم هر موقع دلم تنگ می شه توی این وبلاگ لعنتی خودمو

تخلیه کنم.به نظرم اینوبلاگ نیست،تخلیه آدما از نظر روحیه...

 چرا دنیا پراز حادثه های وارونه

عاشق یکی می شی که عاشقی نمی دونه

پ.ن1:هیچ چیز آروم نیست و همه در تکاپواند.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

پ.ن2: می خوای آدم باشم؟!اینجا آدم قحطه...من حتی

خوشی های زندگیمم یادم رفتهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هیچ ربطی نداره نوشت1: در حال حاضردوست داشتن ممنوع

چون هوس در کمین است.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هیچ ربطی نداره نوشت2: خواستم باشی تو زندگیم نباشه غمی ...

یادته پشت خط داد می زدی عاشقمی؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هیچ ربطی نداره نوشت3:کسی هست عاشقش بشم و با صداش

آروم بگیرم یا فقط ماله قصه هاست؟؟

مطمئنم مال تو قصه هاست نه بیشتر...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 هیچ ربطی نداره نوشت 4: لطفا یک بوس...فقط یکی...نه بیشتر...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هیچ ربطی نداره نوشت5:تنها کار من تواین زندگی استتاره که

همرنگ بشم با مردم پستی که تو گوشم دارن می خونن

که مرگت نزدیکه...

هیچ ربطی نداره نوشت6:??who is my LOVE تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نه ! نمی شود

نه ! نمی شود رفت و گذشت و ندید !


هنوز چشمی پشت پنجره منتظر است


و نگاهش به آن سو دو دو می کند


و صدای تپ تپ دلی را نشنید


که بی تاب و بیقرار دل دل می کند


برای باز آمدن ...


خدایا ، خدایا آن روز مباد


آن روز بی باز گشت هرگز مباد ...!

نوروز در شاهنامه فردوسی

 
آرت نا:نوروز جشن فرخنده مردم ايران از دير سال تا کنون است. آغاز نوروز به زمان پادشاهي جمشيد باز مي گردد. اين سنت ديرينه ايرانيان از جمله معدود آداب و سنني است که پس از ورود به اين سرزمين مورد تأييد قرار گرفت و از آن پس با رنگ و بوي اسلامي کردند که هفت سين بدون قرآن و آغاز سال بدون دعا و مناجات و سلام و صلوات، تقريباً بي معناست.

براي شناخت ارزش و اعتبار اين روز فرخنده در تاريخ ايران، بهتر از هر منبع ديگري شاهنامه فردوسي، اثر ماندگار حکيم فرزانه توس مي تواند ياريگر هر جوينده و پژوهانده اي باشد. شاهنامه فردوسي که در قالب قريب به60 هزار بيت تاريخ اساطيري ايران و سلسله هاي پادشاهي اين مرز و بوم را تا زمان بعثت نبي مکرم اسلام(ص) بازگو مي کند، در جاي جاي خود، به واقعه مهم نوروز و نقش و اهميت آن با صراحت پرداخته است. آن مجال، قصد آن دارد که به بيان برخي مواضع کاربد واژه نوروز در اين اثر ارجمند اشاره نمايد.


   

 منبع:فصلنامه «گفتار سبز

http://www.artna.ir/?id=657

ادامه نوشته

بهار

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار، روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست

همه چلچله برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس، هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن !!!!!!

فریدون مشیری

سهراب سپهری

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

پيغام ماهيها ( سهراب سپهری )

نام شعر : پيغام ماهيها

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم خرده پولی،

سرسوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر ویزید

دوستانی که همه مثل من مشروطند

واتاقی که همین نزدیکی است

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم مینویسم تکلیف

می سپارم به شما

تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست

دلتان تازه شود

چه خیالی-چه خیالی- میدانم

کپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش-

جانمازم جزوه

مهرم میز

عشق از پنجره ها می گیریم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

پدرم وقتی رفت پاسبان ها همه استاد شدند

استاد از من پرسید چند نمره زمن میخواهی ؟

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

پدر م استاتیک را از بر داشت

و کوئیز هم میداد

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

خوب یادم هست درسی بی رنجش میخواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می کردند

من کسی را دیدم

که برای داشتن یک نمره 10

دم دانشکده پشتک میزد

دختری را دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم

کسی از روزن پنجره می گفت: کمک

سفر سبز چمن با کوکو بارش اشک

پس از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانش جویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ حذف یک درس

به فرماندهی کامپیوتر

فتح یک نمره به دست ترمیم

فتح یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه را دیدم

اهل دانشگاهم

اما نیستم دانشجو کارت من گم شده است

من به مشروط شدن نزدیکم

من در این دانشگاه چقدر مضطربم

من ندیدم هرگز یک نمره بیست

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

وبه لیسانس قناعت دارم

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب میدانم که استاد کی کوئیزمیگیرد

اتوبوس کی می آید

خوب میدانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم تریا، نقلیه،دانشکده از آن منست

رختها را بکنیم پی ورزش برویم

توپ دریک قدمی است

ونگوئیم که افتادن مفهوم بدی است

ونگوئیم کتابی که درآن فرمول نیست

وبدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم

وبدانیم اگر نقلیه روزی تعطیل شود همگی می مانیم

و نترسیم از حذف

وبدانیم اگر حذف نبود همگی می ماندیم

وبپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت کم است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است

که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته شناور باشیم

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها ...

شعري زيبا از اخوان ثالث (قاصدك)

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

شعري زيبا از اخوان ثالث (قاصدك)

اتل متل یه مورچه

اتل متل یه مورچه
                       قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
                       پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته
                       راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته
                       نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه
                       تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
                      عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی

صدای یک تن در این بیابان

2325414_2009_248.jpg

سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !

هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !

 

سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .

هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !

 

سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟

بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .

 

چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !

 

چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »

 

- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟

 

خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟

خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟

 

شعر از : فریدون مشیری اگر اشتباه نکنم

 

پاییز

ومن بی تو چه دلتنگم درین پاییز تنهایی

                      نمی خواند کسی در من غزلهای شکیبایی

تومی گفتی که باران راهمیشه دوست می دارم

                         بیا با گریه های خود  کنم از تو پذیرایی

بیاد تو نشسته ام به پشت پنجره ، پاییز

                         به برگ زرد و نارنجی نماید پرده آرایی

ازاین ایام بی برگی ،دلم خالی نمی گردد

                         اگر یک پنجره لبخند بر رویم توبگشایی

توبا اصرار بی اندازه پیمان بادلم بستی

                     چرا پیمان خود را یک سرسوزن نمی پایی؟

تماشا کن تمام لحظه هایم خشک و بی روح است

                        ندارد در خزان با غم تمایل بر شکوفایی

شب از نیمه گذشت واشک من برشیشه ها ماسید 

                       چرا برشیشه تاریک شب پنجه نمی سایی؟

برای دلخوشی گفتی که می آیم به دیدارت

                      ولی احساس من گوید که تو هرگز نمی آیی

 

 شاعر : رضا  عبد اللهی

2cgj4zq.jpg

همه؟

همه روزه روزه بودن ، همه شب نماز کردن

همه ساله در پی حج ،  سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک ، به وظیفه باز کردن

شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن

زوجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را ، ثمر آنقدر نباشد

که به روی مستمندی ، در بسته باز کردن

نیایش

 

  خدایا...

 آسمان آمال و آرزوهایم تیره و کدر شده است .

به تو پناه می برم ، دست نیاز به سوی تو دراز می کنم.

تو کمکم کن ، نجاتم ده ، تسکینم بخش ، به قلب دردمندم آرامش ده ،

جز تو کسی را ندارم .راستی ... جز تو کسی را ندارم .

 نمی توانم به امید هیچ کس زنده بمانم . دلم از همه گرفته .

از همه ناراحتم ، از دنیا رنج می برم . خسته ام ، کوفته ام ، دل مرده ام .

با آنکه همه مرا خوشبخت تصور می کنند ....

با این که باید شاد و خندان باشم ولی چقدر افسرده و محزونم.

حزن و اندوه قلبم را می فشرد ، حتی نمی توانم گریه کنم .....

خدایا به تو پناه می برم . تو نجاتم ده .

تنها و تنها تویی که در چنین شرایطی می توانی کمکم کنی .

من به سوی تو می آیم ، من به کمک تو محتاجم و هیچ کس جز تو قادر نیست

که گره مرا بگشاید.

 

  گوشه ای ازمناجاتهای عرفانی شهید دکمتر چمران

چند کلامی با خود

تو چه خواهی از این بنده پر ز گناه

من نیستم آن بنده بی گناه

_________________________________________________

مرا رها کردی بی هیچ توضیحی......چه خواهی گفت در جواب این گناه

من به درگاهت شب و روز در زدم،در را گشودی؟نه................شایدم من داخل نشدم

_________________________________________________

سخاوت و بزرگی را از کلام دیگران بشنو نه از کردارشان

_________________________________________________

می دونی خیلی سخته از اونی که اصلاً توقع نداری،یه چیزی بشنوی که بسوزونتت......

من شنیدم و دم نزدم

تو هم بشنو و دم نزن،می دونی چرا؟

چون اون یه روز پشیمون میشه از حرفی که زده و برمیگرده 

_________________________________________________

به حقوق دیگران احترام بگذار چون از هر دست بدی از ..............

_________________________________________________

از هیچ کس دلگیر نشو چون هر کس برای کار خود دلیلی دارد

_________________________________________________

همه ارزش دارند از موجود بی جان تا موجود جان دار

_________________________________________________

اهدافت را الویت بندی کن

_________________________________________________

افکار و کارهای غیر ضروری را حذف کن

_________________________________________________

یادآوری گذشته برای زندگی بهتر،برنامه ریزی در حال و فکر کردن به آینده را فراموش نکن

_________________________________________________

قبل از هر کاری به عواقب آن فکر کن

_________________________________________________

آینده را در نظر داشته باش،100 قدم بعد را نه جلوی پات

_________________________________________________

هرکس برای دیگری یک الگو است پس سعی کن الگوی خوبی برای دیگران باشی

_________________________________________________

این جمله همه جا بوده ولی تکرارش همیشگی نبوده
وقت طلاست
_________________________________________________


همه خوب اند اما شاید با خصوصیات ذاتی تو فرق دارند:پنج انگشت یکی نیستند،اثر انگشتان و اثر پرزهای زبان هم یکی نیست -> می بینی که همه با هم فرق داریم پس توقع بی حا نداشته باش
_________________________________________________


با سکوت هم میشه همه حرفایت را بزنی،فقط یاد بگیر چگونه از سکوتت استفاده کنی
_________________________________________________

به خود و دیگران فرصت بده

_________________________________________________

کسی باش که دیگران ار نصیحت کنی نه آنی که دیگران نصیحتش می کنند

_________________________________________________

به جای ید از عقل و زبان(گاهی هم سکوت) خود استفاده کن

زندگی

زندگی دفتری از خاطرهاست ...

یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ...

یک نفر همدم خوشبختی هاست ،

یک نفر همسفر سختی هاست ،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفریم