پسرک عاشق


پسری بود که معشوقه ای داشت و به او پیشنهاد دوستی داد.

دختر قبول نکرد

از پسر پرسیدند که چرا ناراحت نشدی؟

مگر عاشقش نبودی؟

گفت: مهم نیست، زیرا من کسی را از دست دادم که دوستم نمی داشت

اما او کسی را از دست داد که خودش  همه دنیاش بود.

شعرهاي  عاشقانه و جالب فروغ فرخزاد و حميد مصدق براي يكديگر

براي ديدن ادامه عكسها و خبر، روي اين عكس كليك كنيد


دو شعر عاشقانه از اين دو شاعر نامي كه شعرهايي عاشقانه براي هم و در جواب همديگر مينوشتند



 
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 
 
 
 
 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوروز در شاهنامه فردوسی

 
آرت نا:نوروز جشن فرخنده مردم ايران از دير سال تا کنون است. آغاز نوروز به زمان پادشاهي جمشيد باز مي گردد. اين سنت ديرينه ايرانيان از جمله معدود آداب و سنني است که پس از ورود به اين سرزمين مورد تأييد قرار گرفت و از آن پس با رنگ و بوي اسلامي کردند که هفت سين بدون قرآن و آغاز سال بدون دعا و مناجات و سلام و صلوات، تقريباً بي معناست.

براي شناخت ارزش و اعتبار اين روز فرخنده در تاريخ ايران، بهتر از هر منبع ديگري شاهنامه فردوسي، اثر ماندگار حکيم فرزانه توس مي تواند ياريگر هر جوينده و پژوهانده اي باشد. شاهنامه فردوسي که در قالب قريب به60 هزار بيت تاريخ اساطيري ايران و سلسله هاي پادشاهي اين مرز و بوم را تا زمان بعثت نبي مکرم اسلام(ص) بازگو مي کند، در جاي جاي خود، به واقعه مهم نوروز و نقش و اهميت آن با صراحت پرداخته است. آن مجال، قصد آن دارد که به بيان برخي مواضع کاربد واژه نوروز در اين اثر ارجمند اشاره نمايد.


   

 منبع:فصلنامه «گفتار سبز

http://www.artna.ir/?id=657

ادامه نوشته

ارزشمند ترین كلمات  

khatereh 

 

زیباترین كلمه " راستی " است ...

 با ان روراست باش.


زشت ترین كلمه " دورویی " است ...

یك رنگ باش .


ویرانگرترین كلمه " تمسخر" است ...

دوست داری با تو چنین كنند ؟


موقرترین كلمه " احترام " است ...

 برایش ارزش قایل شو .


آرام ترین كلمه " آرامش " است ...

 به آن برس .


عاقلانه ترین كلمه " احتیاط " است ...

 حواست را جمع كن .


دست و پاگیرترین كلمه " محدودیت " است ...

 اجازه نده مانع پیشرفتت بشود .


سخت ترین كلمه " غیرممكن " است ...

 وجود ندارد .


مخرب ترین كلمه "شتابزدگی" است ...

 مواظب پلهای پشت سرت باش .


تاریك ترین كلمه " نادانی " است ...

 آن را با نور علم روشن كن .


كشنده ترین كلمه " اضطراب " است ...

 آن را نادیده بگیر .


صبورترین كلمه " انتظار" است ...

 منتظرش باش .


بی ارزش ترین كلمه " انتقام " است ...

 بگذار و بگذر .


ارزشمندترین كلمه " بخشش " است ...

 سعی خود را بكن .


قشنگ ترین كلمه " خوشروئی " آست ...

 راز زیبائی در آن نهفته است .


تمیزترین كلمه " پاكیزگی" است ...

 اصلا سخت نیست .


رساترین كلمه " وفاداری " است ...

 سر عهدت بمان .


تنهاترین كلمه " گوشه گیری " است ...

 بدان كه همیشه جمع بهتر از فرد بوده .


محرك ترین كلمه " هدفمندی " است ...

زندگی بدون هدف روی آب است .


 و هدفمندترین كلمه "موفقیت " است ...

 پس پیش به سوی آن !!!

زلال که باشی آسمان در توست

 

زلال که باشی آسمان در توست

2003472mg9szi5yze.gif

 

 

 

پرسیدم...  

 

 

 

 

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 

 با كمی مكث جواب داد :

 

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

 

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به .... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش ..... ،‌ زلال باش ...... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در توست

 

خواص چای سبز (داستان )

A woman goes to the doctor, beaten black and blue. . . . .
زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره

Doctor: "What happened?"
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

Woman: "Doctor, I don't know what to do. Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..."
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
 
Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just

take a cup of green tea and start gargling with it... Just gargle and gargle".

 

دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again

 
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

 

Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!!

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن

سهراب سپهری

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...


سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)

اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...


در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...


تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

شوخی با داستانهای کودکی

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

خدایی یا رفاقتی ؟

خدایی یا رفاقتی ؟
شبی راهزنان به قافلهای شبیخون زدند و اموال آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.

رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راهزنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟ رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ، خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید پس حق اعتراض ندارید…
برگرفته از وبلاگ برگی از دفترچه ایام

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم خرده پولی،

سرسوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر ویزید

دوستانی که همه مثل من مشروطند

واتاقی که همین نزدیکی است

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم مینویسم تکلیف

می سپارم به شما

تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست

دلتان تازه شود

چه خیالی-چه خیالی- میدانم

کپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش-

جانمازم جزوه

مهرم میز

عشق از پنجره ها می گیریم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

پدرم وقتی رفت پاسبان ها همه استاد شدند

استاد از من پرسید چند نمره زمن میخواهی ؟

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

پدر م استاتیک را از بر داشت

و کوئیز هم میداد

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

خوب یادم هست درسی بی رنجش میخواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می کردند

من کسی را دیدم

که برای داشتن یک نمره 10

دم دانشکده پشتک میزد

دختری را دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم

کسی از روزن پنجره می گفت: کمک

سفر سبز چمن با کوکو بارش اشک

پس از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانش جویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ حذف یک درس

به فرماندهی کامپیوتر

فتح یک نمره به دست ترمیم

فتح یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه را دیدم

اهل دانشگاهم

اما نیستم دانشجو کارت من گم شده است

من به مشروط شدن نزدیکم

من در این دانشگاه چقدر مضطربم

من ندیدم هرگز یک نمره بیست

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

وبه لیسانس قناعت دارم

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب میدانم که استاد کی کوئیزمیگیرد

اتوبوس کی می آید

خوب میدانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم تریا، نقلیه،دانشکده از آن منست

رختها را بکنیم پی ورزش برویم

توپ دریک قدمی است

ونگوئیم که افتادن مفهوم بدی است

ونگوئیم کتابی که درآن فرمول نیست

وبدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم

وبدانیم اگر نقلیه روزی تعطیل شود همگی می مانیم

و نترسیم از حذف

وبدانیم اگر حذف نبود همگی می ماندیم

وبپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت کم است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است

که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته شناور باشیم

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها ...

اتل متل یه مورچه

اتل متل یه مورچه
                       قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
                       پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته
                       راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته
                       نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه
                       تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
                      عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی

نگاهی به فیلم گاو ساخته داریوش مهرجویی: ای آدم های ساده فیلسوف!

 

پوستر فیلم گاوامید بی نیاز: فیلم گاو دومین تجربه فیلمسازی داریوش مهرجویی پس از الماس ۳۳ سال ۱۳۴۶ است؛ فیلمی كه در سال ۴۸ باعث شد بسیاری از نگاه ها را به سوی سینمایی فكور و جدی فرا خواند. مهمتر از این امر نیز بین ادبیات و سینما پیوندی ناگسستنی ایجاد كند و ظرافت های قصه گویی و گوشه ای از هرمنوتیك متن را در ساختار تصویری به نشانه های دیداری درآورد. این فیلم خاستگاه سه ژانر ادبیات، تئاتر و سینماست كه با بیان ساده و ملموس سینمایی مهرجویی به اثری ماندگار بدل شده است. ادیب و منتقدی درباره سبك رئالیسم جادویی آمریكای لاتین گفته است كه ریشه این سبك نوشتاری در ادبیات ایران است.

ادامه نوشته

چنگیز و شاهینش


 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند : 
 

آهنگر

 

آهنگری پس از گذراندان جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزکاری، اوضاع زندگیش درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش بیش از پیش نمایان می شد.

یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شدگفت:" واقعا عجیب است، درست بع از این که تصمیم گرفته ای مرد خداپرستی شوی، زندگی ات بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام این تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."

آهنگر پاسخ داد: "در این کارگاه برایم فولاد خام می آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می دانی پطور این کار را می کنم؟ اول تکه فولاد را بهه شدت حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، با سنگین ترین پتک پشت سر هم به آن ضربه می زنم، تا فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم، فولاد به خواطر این تغییر نا گهانی دما، ناله می کند و رنج می برد.باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم".

آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: " گاهی فولادی که به دستم می رسد، نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت، ضربات پتک و آب سرد، آن را ترک می اندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغه شمشیر مناسبی نخواهدشد".

آهنگر مکثی کرد ادامه داد: "می دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم.

انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد...

اما تنها چیزی که می خواهم، این است:

خدای من!

از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده...

اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن! 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.