پسرک عاشق
پسری بود که معشوقه ای داشت و به او پیشنهاد دوستی داد.
دختر قبول نکرد
از پسر پرسیدند که چرا ناراحت نشدی؟
مگر عاشقش نبودی؟
گفت: مهم نیست، زیرا من کسی را از دست دادم که دوستم نمی داشت
اما او کسی را از دست داد که خودش همه دنیاش بود.
پسری بود که معشوقه ای داشت و به او پیشنهاد دوستی داد.
دختر قبول نکرد
از پسر پرسیدند که چرا ناراحت نشدی؟
مگر عاشقش نبودی؟
گفت: مهم نیست، زیرا من کسی را از دست دادم که دوستم نمی داشت
اما او کسی را از دست داد که خودش همه دنیاش بود.
دو شعر عاشقانه از اين دو شاعر نامي كه شعرهايي عاشقانه براي هم و در جواب همديگر مينوشتند
شعر زیبای حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

جواب زیبای فروغ فرخ زاد
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

براي شناخت ارزش و اعتبار اين روز فرخنده در تاريخ ايران، بهتر از هر منبع ديگري شاهنامه فردوسي، اثر ماندگار حکيم فرزانه توس مي تواند ياريگر هر جوينده و پژوهانده اي باشد. شاهنامه فردوسي که در قالب قريب به60 هزار بيت تاريخ اساطيري ايران و سلسله هاي پادشاهي اين مرز و بوم را تا زمان بعثت نبي مکرم اسلام(ص) بازگو مي کند، در جاي جاي خود، به واقعه مهم نوروز و نقش و اهميت آن با صراحت پرداخته است. آن مجال، قصد آن دارد که به بيان برخي مواضع کاربد واژه نوروز در اين اثر ارجمند اشاره نمايد.

منبع:فصلنامه «گفتار سبز
زیباترین كلمه " راستی " است ...
با ان روراست باش.
زشت ترین كلمه " دورویی " است ...
یك رنگ باش .
ویرانگرترین كلمه " تمسخر" است ...
دوست داری با تو چنین كنند ؟
موقرترین كلمه " احترام " است ...
برایش ارزش قایل شو .
آرام ترین كلمه " آرامش " است ...
به آن برس .
عاقلانه ترین كلمه " احتیاط " است ...
حواست را جمع كن .
دست و پاگیرترین كلمه " محدودیت " است ...
اجازه نده مانع پیشرفتت بشود .
سخت ترین كلمه " غیرممكن " است ...
وجود ندارد .
مخرب ترین كلمه "شتابزدگی" است ...
مواظب پلهای پشت سرت باش .
تاریك ترین كلمه " نادانی " است ...
آن را با نور علم روشن كن .
كشنده ترین كلمه " اضطراب " است ...
آن را نادیده بگیر .
صبورترین كلمه " انتظار" است ...
منتظرش باش .
بی ارزش ترین كلمه " انتقام " است ...
بگذار و بگذر .
ارزشمندترین كلمه " بخشش " است ...
سعی خود را بكن .
قشنگ ترین كلمه " خوشروئی " آست ...
راز زیبائی در آن نهفته است .
تمیزترین كلمه " پاكیزگی" است ...
اصلا سخت نیست .
رساترین كلمه " وفاداری " است ...
سر عهدت بمان .
تنهاترین كلمه " گوشه گیری " است ...
بدان كه همیشه جمع بهتر از فرد بوده .
محرك ترین كلمه " هدفمندی " است ...
زندگی بدون هدف روی آب است .
و هدفمندترین كلمه "موفقیت " است ...
پس پیش به سوی آن !!!
زلال که باشی آسمان در توست
پرسیدم...
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به .... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش ..... ، زلال باش ...... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در توست
![]()
A woman goes to the doctor, beaten black and blue. . . . .
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره
Doctor: "What happened?"
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
Woman: "Doctor, I don't know what to do. Every time my husband comes home drunk he beats me to a pulp..."
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just
take a cup of green tea and start gargling with it... Just gargle and gargle".
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps!!!
دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن
![]() |
![]() |
|
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. و سهراب .... ماندگار شد .... |
![]() | |||
اتل متل یه مورچه
قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد
پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته
راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته
نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه
تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی
عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی
امید بی نیاز: فیلم گاو دومین تجربه فیلمسازی داریوش مهرجویی پس از الماس ۳۳ سال ۱۳۴۶ است؛ فیلمی كه در سال ۴۸ باعث شد بسیاری از نگاه ها را به سوی سینمایی فكور و جدی فرا خواند. مهمتر از این امر نیز بین ادبیات و سینما پیوندی ناگسستنی ایجاد كند و ظرافت های قصه گویی و گوشه ای از هرمنوتیك متن را در ساختار تصویری به نشانه های دیداری درآورد. این فیلم خاستگاه سه ژانر ادبیات، تئاتر و سینماست كه با بیان ساده و ملموس سینمایی مهرجویی به اثری ماندگار بدل شده است. ادیب و منتقدی درباره سبك رئالیسم جادویی آمریكای لاتین گفته است كه ریشه این سبك نوشتاری در ادبیات ایران است.
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند :

آهنگری پس از گذراندان جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزکاری، اوضاع زندگیش درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش بیش از پیش نمایان می شد.
یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شدگفت:" واقعا عجیب است، درست بع از این که تصمیم گرفته ای مرد خداپرستی شوی، زندگی ات بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام این تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."
آهنگر پاسخ داد: "در این کارگاه برایم فولاد خام می آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می دانی پطور این کار را می کنم؟ اول تکه فولاد را بهه شدت حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، با سنگین ترین پتک پشت سر هم به آن ضربه می زنم، تا فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم، فولاد به خواطر این تغییر نا گهانی دما، ناله می کند و رنج می برد.باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم".
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: " گاهی فولادی که به دستم می رسد، نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت، ضربات پتک و آب سرد، آن را ترک می اندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغه شمشیر مناسبی نخواهدشد".
آهنگر مکثی کرد ادامه داد: "می دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام، و گاهی به شدت احساس سرما می کنم.
انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد...
اما تنها چیزی که می خواهم، این است:
خدای من!
از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده...
اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن!
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد
، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام.
تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.